حکمت متعالیه؛ نردبان عرفان
در باب فلسفه تلاش فراواني را مرحوم صدر المتألهين انجام دادند. اين تلاش در يک حوزه نيست که مثلاً بگوييم يک کاري انجام شده مثلاً بحث حرکت جوهري بوده يا بحث اتحاد عاقل و معقول بوده. اينها در عين حالي که بسيار ارزشمند و متعالياند يک نظام فلسفي را تحت عنوان اسفار اربعه تعيين فرمودند که اصلاً اين نظام فکري مسائل مشاء و اشراق و امثال ذلک را در حقيقت ارتقاء بخشيدند. يکي از بزرگترين کارهاي ارزشمند صدر المتألهين اين است که به رغم اينکه حکمت ايشان يک حکمت ممتازي بود نسبت به حکمت اشراق و مشاء و رواقيين و ساير آنها، هيچ کدام از اين مسائل، چقدر اين مرد بزرگ بود هيچ کدام از دستآوردهاي حکمي را ولو ناتمام بوده ناقص بود خود آنها هم اظهار ميکردند، اينها را ناديد نگرفته همه اينها را در مسير حکمت بکار گرفته است و حکمت را از پيشينيه اقدمين آغاز کرده و به قدما رساند و به متأخرين و مثلاً وقتي از مرحوم محقق طوسي در شرح اشارات ياد ميکند، ميفرمايد: «و محقق عبارات الشيخ، و محقق مقاصد الشيخ» اين تعابير در اسفار هست که صدر المتألهين از مرحوم خواجه اينجوري ياد ميکند «و محقق مقاصد الشيخ» و الا اگر به عهده امثال فخر رازي ميرسيد بحث به گونهاي ديگر بود.
فلسفه را ايشان تمييز کرد پاک کرد پاکيزه کرد از اشکالاتي که امثال امام المشککين فخر رازي يا شخصيتهايي حتي مثل جناب غزالي که اينها در سطح خودشان بسيار بزرگ بودند از فخر رازي مرحوم صدر المتألهين با همه نقدهايي که دارد نظراتش را در فضاي حکمت مطرح ميکند و از اسلوب بيانياش استفاده ميکند. شما ميبينيد که اسفار بخش قابل توجهياش متوجه به کتاب المطالب العاليه مرحوم فخر است يا مثلاً کتابهاي ديگر ايشان. يعني اينجور نبود که حالا چون در قله رفته دامنهها را فراموش بکند همه آنچه را که در فضاي حکمت کلام عرفان مطرح بود همه را در مسير يک حکمت عام و شامل قرار داد که اين حکمت ميتواند عرفان را پوشش بدهد به لحاظ بياني. گرچه عرفان برتر و بالاتر از حکمت است اما به لحاظ بياني کسي نميتواند امروز ادعا بکند که بالاتر از حکمت متعاليه در مقام تبيين عرفان ما مطلبي داريم. حتماً ظرفيت حکمت مشاء و حکمت اشراق آن توان را ندارد که بتواند عرفان را در مقام تنزل تحمل بکند. که والد بزرگوار ميفرمودند که حکمت متعاليه سلّم و نردبان عرفان است. با اين نردبان بايد بالا رفت و اگر پايين هم بخواهد بياييد تبيين هم بخواهد بشود بايد از جايگاه حکمت متعاليه تبيين بشود. ظرفيت حکمت مشاء و حکمت اشراق و ساير مباحث کلامي که به جاي خود محفوظ، اين نيست که بتواند عرفان را تحمل و معنا و تبيين بکند و تنزل بدهد.
بنابراين در حوزه حکمت صدر المتألهين(رضوان الله عليه) تاکنون ما مدعي نيستيم که همه حرفها گفته شده، نه! اين فوق کل ذي علم عليم، اما آنچه که حتي معاصريني که الآن از اين کتاب هم اسم بردم همه و همه در ذيل دامنه اين حکمت دارند فعاليت علمي ميکنند و بخش قابل توجهي که ما طلبهها ما روحانيون ما کساني که مدعيان فهم دين هستيم بخواهيم بيابيم آن ارتباط اين تفقهي که در ميدان الهيات بالمعني الأعم انجام شده در حوزه الهيات بالمعني الأخص راه داده است. اگر گفته که الموجود إما مستقل أو رابط اين را در فضاي خلق و خالق ديده است. يعني ما در فرهنگ دينيمان در فرهنگ قرآنيمان ميگوييم خداي عالم خالق هستي است و ماسوي الله مخلوق اويند ما خلق را چه معنا ميکنيم؟ ترجمه ميکنيم به مثلاً آفريده و خدا را هم ميگوييم آفريدگار. آيا با اين ترجمهاي که به صورت خيلي سطحي فارسي شده معناي خلق روشن ميشود؟ معناي خالق روشن ميشود؟
آيا آن بساطت و وحدت و جمعيتي که در ذات باري سبحانه و تعالي است اين واژه خالق ميتواند اين را تبيين بکند و بفهماند؟ ما در فضاي حکميمان ميگوييم که هر موجودي که از بساطت بهرهاي نداشته باشد اين موجود محتاج است ممکن است مرکب است متکثر است اين لياقت اينکه شأنيت اينکه بتواند مبدأ هستي باشد نيست ندارد. مبدأ هستي بايد بسيط محض باشد از هر نوع ترکب و کثرتي مصون باشد چون ترکيب کثرت امکان را همراه دارد و حاجت را و حق سبحانه و تعالي منزه از حاجت است. ما يک خدايي ميخواهيم يک خالقي ميخواهيم که بسيط الحقيقه باشد صرف الوجود باشد از هر نوع ترکيبي منزه باشد مستقل در وجود باشد اينها معانياي است که ما در حوزه خالقيت داريم انجام ميدهيم.
ميگوييم حتي در حوزه خالقت «ذات ثبت له الغنَي» نيست بلکه «ذات هي عين الغنا» است چون اگر بگوييم «ذات ثبت له الغنَي» يعني غنَي در مرتبه ذات نيست. اين موجود موجودي است که در مرتبه غنَي ندارد. «ذات ثبت له الغنَي» خلاف است در باب حق. «ذات هي عين الغنَي» همان حديثي که خدمت امام صادق شرفياب شد حضرت فرمود خدا را معرفي کن. گفت سميع است و بصير است. فرمود ما مخلوقان هم در اين صفت شريک هستيم. وقتي گفت خدا را توصيف کن، گفت خدا حقيقتي است سميع است و بصير است و عليم. حضرت فرمود ما هم سميع هستيم و بصير هستيم و عليم. پس چه بگويم؟ فرمود «علم لا ظلام معه، سمع بصر» نه سميع. ما بايد سميعٌ را به سمعٌ برگردانيم اين بيان خود آقا امام صادق(عليه السلام) است چرا؟ چون اگر اينها وصف باشند «کل وصف زائد علي الموصوف» طبق بيان آقا علي بن ابيطالب «کل موصوف غير الصفة و کل صفة غير الموصوف» پس در مرتبه ذات غنَي نيست علم نيست سميع بودن نيست. اينکه نقص است براي واجب. چه بگويم؟ علم محض است قدرت محض است اراده محض است. همين نسبت را بردند در ممکنات.
نشست علمی «رابطه و نسبت فلسفه و الهیات» با سخنرانی استاد مرتضی جوادی آملی
تاریخ 1405/02/31