جستجوی نتایج

فلسفه و عرفان / نسبت و پیوند

فلسفه و عرفان / نسبت و پیوند

21 05 2026 8349767 شناسه:

حکمت متعالیه؛ نردبان عرفان

در باب فلسفه تلاش فراواني را مرحوم صدر المتألهين انجام دادند. اين تلاش در يک حوزه نيست که مثلاً بگوييم يک کاري انجام شده مثلاً بحث حرکت جوهري بوده يا بحث اتحاد عاقل و معقول بوده. اينها در عين حالي که بسيار ارزشمند و متعالي‎اند يک نظام فلسفي را تحت عنوان اسفار اربعه تعيين فرمودند که اصلاً اين نظام فکري مسائل مشاء و اشراق و امثال ذلک را در حقيقت ارتقاء بخشيدند. يکي از بزرگ‎ترين کارهاي ارزشمند صدر المتألهين اين است که به رغم اينکه حکمت ايشان يک حکمت ممتازي بود نسبت به حکمت اشراق و مشاء و رواقيين و ساير آنها، هيچ کدام از اين مسائل، چقدر اين مرد بزرگ بود هيچ کدام از دست‎آوردهاي حکمي را ولو ناتمام بوده ناقص بود خود آنها هم اظهار مي‎کردند، اينها را ناديد نگرفته همه اينها را در مسير حکمت بکار گرفته است و حکمت را از پيشينيه اقدمين آغاز کرده و به قدما رساند و به متأخرين و مثلاً وقتي از مرحوم محقق طوسي در شرح اشارات ياد مي‎کند، مي‎فرمايد: «و محقق عبارات الشيخ، و محقق مقاصد الشيخ» اين تعابير در اسفار هست که صدر المتألهين از مرحوم خواجه اين‎جوري ياد مي‎کند «و محقق مقاصد الشيخ» و الا اگر به عهده امثال فخر رازي مي‎رسيد بحث به گونه‎اي ديگر بود.
فلسفه را ايشان تمييز کرد پاک کرد پاکيزه کرد از اشکالاتي که امثال امام المشککين فخر رازي يا شخصيت‎هايي حتي مثل جناب غزالي که اينها در سطح خودشان بسيار بزرگ بودند از فخر رازي مرحوم صدر المتألهين با همه نقدهايي که دارد نظراتش را در فضاي حکمت مطرح مي‎کند و از اسلوب بياني‎اش استفاده مي‎کند. شما مي‎بينيد که اسفار بخش قابل توجهي‎اش متوجه به کتاب المطالب العاليه مرحوم فخر است يا مثلاً کتاب‎هاي ديگر ايشان. يعني اين‎جور نبود که حالا چون در قله رفته دامنه‎ها را فراموش بکند همه آنچه را که در فضاي حکمت کلام عرفان مطرح بود همه را در مسير يک حکمت عام و شامل قرار داد که اين حکمت مي‎تواند عرفان را پوشش بدهد به لحاظ بياني. گرچه عرفان برتر و بالاتر از حکمت است اما به لحاظ بياني کسي نمي‎تواند امروز ادعا بکند که بالاتر از حکمت متعاليه در مقام تبيين عرفان ما مطلبي داريم. حتماً ظرفيت حکمت مشاء و حکمت اشراق آن توان را ندارد که بتواند عرفان را در مقام تنزل تحمل بکند. که والد بزرگوار مي‎فرمودند که حکمت متعاليه سلّم و نردبان عرفان است. با اين نردبان بايد بالا رفت و اگر پايين هم بخواهد بياييد تبيين هم بخواهد بشود بايد از جايگاه حکمت متعاليه تبيين بشود. ظرفيت حکمت مشاء و حکمت اشراق و ساير مباحث کلامي که به جاي خود محفوظ، اين نيست که بتواند عرفان را تحمل و معنا و تبيين بکند و تنزل بدهد.

بنابراين در حوزه حکمت صدر المتألهين(رضوان الله عليه) تاکنون ما مدعي نيستيم که همه حرف‎ها گفته شده، نه! اين فوق کل ذي علم عليم، اما آنچه که حتي معاصريني که الآن از اين کتاب هم اسم بردم همه و همه در ذيل دامنه اين حکمت دارند فعاليت علمي مي‎کنند و بخش قابل توجهي که ما طلبه‎ها ما روحانيون ما کساني که مدعيان فهم دين هستيم بخواهيم بيابيم آن ارتباط اين تفقهي که در ميدان الهيات بالمعني الأعم انجام شده در حوزه الهيات بالمعني الأخص راه داده است. اگر گفته که الموجود إما مستقل أو رابط اين را در فضاي خلق و خالق ديده است. يعني ما در فرهنگ ديني‎مان در فرهنگ قرآني‎مان مي‎گوييم خداي عالم خالق هستي است و ماسوي الله مخلوق اويند ما خلق را چه معنا مي‎کنيم؟ ترجمه مي‎کنيم به مثلاً آفريده و خدا را هم مي‎گوييم آفريدگار. آيا با اين ترجمه‎اي که به صورت خيلي سطحي فارسي شده معناي خلق روشن مي‎شود؟ معناي خالق روشن مي‎شود؟
آيا آن بساطت و وحدت و جمعيتي که در ذات باري سبحانه و تعالي است اين واژه خالق مي‎تواند اين را تبيين بکند و بفهماند؟ ما در فضاي حکمي‎مان مي‎گوييم که هر موجودي که از بساطت بهره‎اي نداشته باشد اين موجود محتاج است ممکن است مرکب است متکثر است اين لياقت اينکه شأنيت اينکه بتواند مبدأ هستي باشد نيست ندارد. مبدأ هستي بايد بسيط محض باشد از هر نوع ترکب و کثرتي مصون باشد چون ترکيب کثرت امکان را همراه دارد و حاجت را و حق سبحانه و تعالي منزه از حاجت است. ما يک خدايي مي‎خواهيم يک خالقي مي‎خواهيم که بسيط الحقيقه باشد صرف الوجود باشد از هر نوع ترکيبي منزه باشد مستقل در وجود باشد اينها معاني‎اي است که ما در حوزه خالقيت داريم انجام مي‎دهيم.
مي‎گوييم حتي در حوزه خالقت «ذات ثبت له الغنَي» نيست بلکه «ذات هي عين الغنا» است چون اگر بگوييم «ذات ثبت له الغنَي» يعني غنَي در مرتبه ذات نيست. اين موجود موجودي است که در مرتبه غنَي ندارد. «ذات ثبت له الغنَي» خلاف است در باب حق. «ذات هي عين الغنَي» همان حديثي که خدمت امام صادق شرفياب شد حضرت فرمود خدا را معرفي کن. گفت سميع است و بصير است. فرمود ما مخلوقان هم در اين صفت شريک هستيم. وقتي گفت خدا را توصيف کن، گفت خدا حقيقتي است سميع است و بصير است و عليم. حضرت فرمود ما هم سميع هستيم و بصير هستيم و عليم. پس چه بگويم؟ فرمود «علم لا ظلام معه، سمع بصر» نه سميع. ما بايد سميعٌ را به سمعٌ برگردانيم اين بيان خود آقا امام صادق(عليه السلام) است چرا؟ چون اگر اينها وصف باشند «کل وصف زائد علي الموصوف» طبق بيان آقا علي بن ابيطالب «کل موصوف غير الصفة و کل صفة غير الموصوف» پس در مرتبه ذات غنَي نيست علم نيست سميع بودن نيست. اينکه نقص است براي واجب. چه بگويم؟ علم محض است قدرت محض است اراده محض است. همين نسبت را بردند در ممکنات.